سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

سارا و ثنا و سالن بازی دنیای نور

جمعه ٢٢/٠٦/٩٢با بابایی رفتیم مرکز خرید دنیای نور بعد از کلی گشتن بردیمتون توت فرنگی برخلاف تصور من و بابایی خیلی خوب با محیط جور شدین فکر میکردیم مثل دفعات قبل شروع میکنید به غرزدن و گریه و در آخر ترک محل شکر خدا خیلی لذت بردید و کلی بازی کردید...                           و در آخر خانومه ازمون اجازه خواست تا ازتون عکس بندازه و بزنه به بوردشون و ما هم با کمال میل قبول کردیم و اینجام عسلیا در حال تماشای فواره ها...     سن سارا و ثنا جان تا این لحظه ١سال و ٤ ما...
26 شهريور 1392

تولد بابایی

عزیزتر از جانم می‌خواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم ! اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست دوستت دارم ، تولدت مبارک . . . تولد بابایی 20مرداد بود و یه جشن کوچولو خونه ی بابا بزرگ گرفتیم. تولد با اعمال شاقه     ...
17 شهريور 1392

روزتان مبارک

                  عزیزانم امروز روز شماست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیتان لذت ببرید و به تمام خواسته های زندگیتان برسید عرض تبریک به بهترین دختر ان دنیا سارا و ثنا جان روزتان مبارک و این هدیه از طرف بابا حمید به دخترای ناز نازی و خوشگل...            ...
17 شهريور 1392

15ماهگی

هر انسان لبخندی از خداست و شما زیبا ترین لبخند خدایید  من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که شما خلق شده اید برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازید . . . دلبندای من ١٥ ماهگیتون مبارک. امروز١٥ امین ماهیست که خدا بهترین و ارزشمند ترین هدایا شو به من داد به امید روشن ترین فردا ها به وجود نازنینتان. سارا و ثنای عزیزم فکر میکنم نزدیک ١ ماهی میشه که من وبلاگتونو آپ نکردم ولی امشب دیگه دلو زدم به دریا و نشستم پای نت میخواهم براتون با عکسها بگم که توی این ماه کجاها رفتیم و چیکارا کردیم... اینجا خونه ی عمه سارا ست که برا افطاری دعوت شده بودیم   اینجا عمه داشت...
17 شهريور 1392

چندتا عکس

یه سلام گرم تابستونی به گل دخترای خودم دلبندای من حالتون خوبه الهی که مامان فداتون بشه خیلی وقت بود نیومده بودم برا آپ کردن وبلاگتون از طرفی ماه مبارک رمضونه و مامانی خیلی گرسنه و بی حالهه  از طرفیم که دیگه با وجود شما شیطونااااااااا ....... جونم براتون بگه که هزار ماشاا... خیلی خوردنی و شیرین زبون شدید تصمیم گرفتم تو یه پست جدا بیام و فقط از کاراتونو و شیرین زبونیاتون بگم خوب حالا بریم سراغ چند تا عکس ...             دورتون بگردم من... خدا رو شکر خیلی با هم خوب و مهربونید تا میگیم همدیگرو بوس کنید... ...
1 مرداد 1392

سارا و ثنا دیگه راه میرن

سارا و ثنای مامان امیدم  نفسم اومدم که آغاز به راه رفتنتونو بهتون تبریک بگم   الان که ١٤ ماهه اید به خوبی راه میرید نمیدونید وقتی صدای پاهای  کوچولوتون روی کف خونه میشنوم چه حسی بهم دست میده نمیشه وصفش کرد ولی یه چیز دیگه هم هست و اونم اینه که خیلی دلم برای صدای چالاپ چولوپ دستاتون وقتی که چهار دست و پا راه میرفتید تنگ میشه خیلی خیلی...   امیدوارم این اولین گامهایتان مقدمه ای باشه برای گامهای بزرگتر و مهمتر زندگیتان... عزیزای دلم اول اینو بگم روز چهارشنبه با عمه زهرا رفتیم بهار و براتون کفش خریدیم به مناسبت راه رفتنتون مبارکتون باشه عروسک خوشگلای من... روز جمعه هم  عمه مریم ایناا...
20 تير 1392